ديروز ،
وزش باد را حس مي کردم
بوي پائيز مي آمد
کوچه خلوت بود
من تنها بودم
باد مي وزيد
معلق بودن قاصدک ها در هوا
يادآور آمدن فصل سرد بودند
برگ زردي از درخت افتاد
بوي خاک نم زده مي آمد
قاصدک ها، بخشي از طبيعت بودند
خش خش برگ هاي زرد و قرمز را زير گامهايم مي شنيدم
امروز،
وزش باد را حس مي کنم
بوي پائيز مي آيد
بوي اگزوز ماشينها هم مي آيد
خيابان شلوغ است
مردم زيادي اطرافم هستند
باد مي وزد
نايلون فريزري که در باد از يک درختي جدا مي شود
و روي شاخه ي درخت ديگري آويزان مي شود
يادآور فصل پائيز است
زباله ها بخشي از زندگي ماشيني من بودند
اينطرف و آنطرف رفتن کاغذ پاره هاي تبليغاتي
و صداي خش خش جلد چيپس و پفک و ليوان يکبار مصرف را
زير پايم حس مي کنم.
و من مثل همیشه به " شهري" بودنم افتخار مي کنم!!!
" هیچگاه از خاطر نمی برم
او را که از او
هیچ بخاطر نمی آورم... "
تقدیم به پدرم که نوزده سال پیش رفت جایی که سی و هفت سال قبلش از آنجا آمده بود...
سالروز درگذشت او ... 26 مهر ماه 69
دختر بیست ساله ات
شکوفه
* به همه ی کسانی که قربانی فکر های محدود هستند!
وقتي مي خواستم مهد کودک بروم
مادرم مي دانست که هرجا دلش مي خواهد مي تواند ثبت نامم کند
و همین کار را کرد
وقتي مي خواستم دبستان ثبت نام کنم
به مادرم گفتند
باهوش است، بهتر است در مدارس خوب ثبت نام شود
و همین کار را کرد
پنجم دبستان که شدم
وقتي مي خواستم در آزمون تيزهوشان ثبت نام کنم
گفتند همه جا مي تواني
ولي مدرسه ي تيزهوشان نه!
و همین کار را کردم
سوم راهنمايي که شدم
وقتي خواستم در آزمون نمونه دولتي شرکت کنم
گفتند همه جا مي تواني
ولي نمونه و تيزهوشان نه !
و همین کار را کردم
پيش دانشگاهي که شدم
خواستم براي کنکور ثبت نام کنم
گفتند: همه ي آزمون ها را مي تواني
ولي آزمون دانشگاه آزاد نه!
و همین کار را کردم
نتيجه ي دانشگاه ملي که آمد
گفتند همه جا مي تواني تحصيل کني
ولي دانشگاه هاي رسمي کشور نه!
و همین کار را کردم
دانشجو شدم
دانشگاهم را بستند
گفتند تحصیل ممنوع
گفتند همه جا درش باز است
ولي دانشگاه هاي غير رسمي کشور نه!
من همه کارهایی را که خواستند کردم
ولی این یک کار را نه!*
****
از آن به بعد
کودک درونم متحير مانده و مدام از من مي پرسد:
چرا بعضي ازاين آدم بزرگ ها
هرچقدر زمان مي گذرد
فکرشان کوچک تر مي شود!؟
****
بدجور هم پاپي شده که جواب سوالش را بگيرد
کلافه شدم!
يکي جواب اين بچه را بدهد!
- سايت دانشگاهي که در آن تحصيل مي کنم BIHE
- این محدودیت ها به خاطر عقیده ام پیش آمده . بزرگتر ها منظورم خانواده ام نیستند، منظورم مسئولین اند!
به *....
دو سه روز پيش بود که خبر ناراحت کننده اي را شنيدم. بعد از خواندن پيغام دقيقا نمي دانستم قضيه از چه قرار است. فقط مي دانستم که بايد دعا کنم. براي دوستي که نمي شناختمش اما اسمش در پيغام بود: فرزام..
کنجکاو بودم. اما دلم نمي آمد پيگير شوم که چه مشکلي برايش پيش آمده. در دلم دعايي کردم و سعي کردم قضيه را فراموش کنم. وقتاهايي که فکرم مشغول مي شود، روال زندگي ام از حرکت مي ايستد!
طاقت نياوردم. از يکي ديگر از دوستانم که همشهری اش بود مشکل را جويا شدم... فرزام عزيز جواني 24 ساله بود که به خاطر بيماري اش در بيمارستان بستري شده بود... احساس بدي داشتم. بغض گلويم را فشار مي داد. بي اختيار قطره هاي اشک از گونه هايم سرازير مي شدند. دست خودم نبود. هميشه از اين اسم مي ترسيدم : سرطان..
ناخودآگاه به ياد اطرافيانش افتادم
به ياد مادرش
به ياد پدرش
به ياد اعضاي خانواده اش...
دوستانش
آنها چه مي کنند؟
مني که نمي شناختمش از شنيدن اين خبر بي تاب شده بودم، چه برسد به آنهايي که با او و در کنار او زندگي مي کردند و آناني که او عضوي از لحظه هايشان بود...
ديگر برايم فرقي نمي کرد که دوستم است يا نه، برايم فرقي نمي کرد که مي شناسمش يا نه، ديگر فرقي نمي کرد که دختر است يا پسر... مهم اين بود که به کمک احتياج داشت و تنها کاري که از من بر مي آمد، تنها يک چيز بود آنهم: دعا....
پيغام بعدي صبح جمعه به دستم رسيد. بازهم از ريمو بود و بازهم تقاضاي دعا براي دوستش: فرزام
طاقت نياوردم. اين بار با او تماس گرفتم... احوال دوستش را جويا شدم. صدايش مي لرزيد. بغض عجيبي در گلويش بود. به راحتي مي شد فهميد که در دلش چه مي گذرد... مي گفت که تنها منتظر معجزه اند...
ظهر همان روز جلسه ي دعايي براي سلامتي اش برگزار کرديم... دعا کرديم براي پيش آمدن آنچه صلاح اش است...
خيلي وقت است که برايم ثابت شده نبايد به زور چيزي را از خدا خواست...
براي همين فقط به مصلحت الهي فکر مي کرديم... جمعه شب به نيت آنچه صلاحش است دعاي زنجيره اي خوانديم... موقغ شنيدن و دست و پنجه نرم کردن با اين پيشامد ها تنها دعاست که آدم را آرام مي کند.
بهترين و زيباترين آرامش را داري وقتي همه چيز را بسپري دست آني که آن بالا بالا ها نشسته و هميشه هوايت را دارد، آن وقت همه چيز را مي سپري دست او و ديگر فکر نمي کني که آخرش چه مي شود، چون مي داني مدّبر تر از اين حرفاست ...
"با هوشياري غصه ي هرچيز خوري
چون مست شدي، هرچه بادا، باد...."
****
خورشيد داشت غروب مي کرد. از پنجره ي تاکسي به خورشيد نگاه مي کردم.
يک پيغام برايم رسيد... پيغامي از ريمو بود که با اين جمله شروع شده بود:
فرزام عزيز امروز صبح صعود کرد...
کاش اين هم مثل خيلي از پيغام هاي ديگر، به دستم نمي رسيد.
اولين چيزي که به ذهنم آمد خانواده اش بود... و دعا براي آنچه که خدا به آنها بدهد:
صبر
صبر
و صبر....
تک تک جملات لوح مريم در ذهنم مرور شد:
هو
مريما،عيسي جان به لامکان عروج نمود
وقفس وجود از طير محمود خالي ماند
و بلبل قدم به صحراي عدم رو نمود
وعندليب الهي بر سدره ي رحماني به خروش آمد.
سرادق عزت بر دريد
وهماي رفعت از شاخسار بهجت برپريد.
افلاک هاي بلند بر خاک تيره بنشست
و نعره ها از دل پردرد برخاست.
آب گوارا به خون تبديل شد
وصحن فردوس برين به خون آميخته...
بلي، تير قضاي الهي را سينه ي منير دوستان لايق
و کمند بلاي نا متناهي را گردن عاشقان شائق.
هر کجا خدنگي است بر صدر احباب وارد آيد
و هر جا غمي است بر دل اصحاب نازل گردد.
عاشقان را چشم تر بايد
ومعشوقان را ناز و کرشمه شايد.
حبيب اگر صد ناله سرايد محبوب بر جفا بيفزايد.
اگر شربت وصال طلبي
تن به زوال در ده
واگر خمر جمال طلبي
در وادي حرمان پا نه.
مريما ! حزن را به سرور بچش
و غم را از جام فرح درکش.
اگر خواهي قدم در کوي طلب گذاري صابر باش
و رخ را مخراش وآب از ديده مپاش و از بي صبران مباش.
پيراهن تسليم پوش
واز باده رضا بنوش
و عالمي را به درهمي بفروش.
دل به قضا دربند و به حکم قدر پيوند.
چشم عبرت برگشا
و از غير دوست درپوش
که عنقريب در محضر قدس حلقه زنيم
وبه حضرت انس روآريم
و به دوست ملحق شويم.
.ناگفتني بگوئيم، ناديدني ببينيم ونا شنيدني بشنويم
وبه آهنگ نور هيکل روح را به رقص آوريم
و در حريم جان بزم خوشي بيارائيم
واز ساقي جلال ساغر جمال برگيريم
وبه ياد رخ ذوالجلال خمر بي مثال در نوشيم.
چشم را از آب پاک کن
ودل را از حزن بروب
وقلب را از غم فارغ نما
و به آهنگ مليح بر خوان:
گر تيغ بارد در کوي آن ماه گردن نهاديم الحکم لله
به اساتید عزیزم که به من اندیشیدن آموختند:
الهام عزیز
جناب اعظمی
به دوستان عزیزم در BIHE
و به ورودی های امسال BIHE
یک دفتر و یک بسته آبرنگ
که توی یکی از کمد های مهد "شیما"
برای همیشه جا ماند
چون خیلی اتفاقی مهد کودکم را عوض کردم
چون حس می کردم به همه ی بچه ها رسیدگی نمی کنند!
فقط به بعضی ها!
و رفتم مهد "سروناز"
و از آنجا هم خیلی زود در رفتم!
چون خیلی به بچه ها رسیدگی می کردند!
مثلا مربی ها خوراکی های بچه های را می خوردند
چقدر هم ما نمی فهمیدیم!
البته دلیل دیگری هم داشت!
همه ی بچه ها هم با هم برابر بودند آنجا
ولی بعضی ها بیشتر
مثلا خیلی پولدار ها
مثل همان مریم میرزایی با آن کلاه کج سبز کاموایی اش
که مغرورانه وارد کلاس می شد
تبعیض ! اصلا حس خوبی نیست!
مدرسه رفتیم
دبستان
هانا ! روژین!
خانم زنگنه!
طبقه اول
من
طبقه ی آخر
رابطه ی آن سه نفر با هم
تبعیض!
حالت تهوع!
راهنمایی که بودیم
من
المپیاد عربی
نفر اول مدرسه
مرحله ی بعد؟
نام ؟ نام خانوادگی؟ عقیده؟
.....
نه! تو نمی توانی
تا وقتی نفر دوم و سوم هست، نفر اول کجا برود؟!
بوی تبعیض
حالم بهم می خورد!
دبیرستان
مسابقه ی نقاشی
صلح ، وحدت، کره ی زمین، نژادهای مختلف
مداد رنگی
" عالم انسانی محتاج به روحانیات است"
ناظم _ این نمی شه
_ چرا؟
ناظم _ دیگه!! واژه های این جمله شبیه آنچیزی است که بها.یی ها می گویند!
صلح، روحانیات، عالم انسان!
نگاهی به کفش هایم
بغض می کنم
قطره ی اشکی که روی زمین می افتد...
بوی تبعیض می آید!
پیش دانشگاهی
محجبه ترین دختر کلاس!
با ایمان ترین و مخلص ترین بنده !
دستم را برای احترام دراز می کنم
دستش را زیر چادرش قایم می کند
جواب سلام ام را نمی دهد
مبادا دهانش نجس شود
مبادا تنش نجس شود
آزرده می شوم
نمی دانم بوی چه می آید!
ولی
آخر سال فهمیدم که سر قرار هایش
صیغه می خوانند و ... !
آها ! بوی تعفن می آید!
لبخند می زنم
بهتر شد که نه دستم را گرفت
و نه جوابم را داد!
کنکور می شود
یکی غیرمجاز می شود
یکی پرونده اش نقص دارد
یکی کارنامه اش گم شده!
یکی هم مثل من مردود می شود!
موقع نوشتن اش هم حالم بهم می خورد!
دیگر خودت فهمیدی که بوی چه می آید!
ت مثل تعصب
ب مثل بازی با احساساتت
ع مثل عقده ی ضعف
ی مثل یاد درد ها
ض مثل ضربه های محکم
م مثل من
م مثل ما
ن مثل نوع بشر
و مثل وحدت
ع مثل عقیده
تبعیض ممنوع!
- در همین ابتدای پینوشت ها تشکر می کنم از : وحید عزیز که پیشنهاد داد این متن را به ورودی های امسال تقدیم کنم.
- امروز هم حقوق گرفتم هم نتیجه ی ترم 4 دانشگاه. خوشحالم واقعا واقعا واقعا....
و خیلی خوشحالترم که توانستم مادرم را هم خوشحال کنم! نتیجه ی شب بیداری هایم را گرفتم. تشکر می کنم از یکی از بهترین الگوهای تحصیلی ام بابت تمام تشویق هایش این مدت پر مشغله : مهرداد عزیز
- هفته ی پیش طهران بودم ... دو روز به اندازه ی 2 سال خوش گذشت... من بودم و پروانه خانم و استادم و برادر بزرگشان که از آمریکا آمده بودند... از اینجا تشکر می کنم بابت تمام زحماتی که به ایشان دادم.... چون می دانم پروانه خانم وبلاگم را می خوانند :*
- برای 6 ماه آینده هم برنامه ریزی های زیادی دارم. به گمانم اراده ی انجامشان را دارم... البته همه چیز اصولا فقط اولش خوب پیش می رود! مثل دفتر برنامه ریزی قلمچی که اول هر ترم فقط دو صفحه اش پر می شود!
- امروز یک دفتر کلاسوری نو و یک روانویس هم گرفتم.. می خواستم بوی دفتر و کاغذ های نو را استشمام کنم...احساس قشنگی دارم....
به دوستی که سلامش درود
خدانگهدارش بدرود
و ورد زبانش:
"پاینده ایران" است
(بعد از کلاس، کنار میز مدیریت باشگاه، من، مریم 7 ساله)
"چق چرق"
اوه! نشکست که؟
برش داشتم. اینطرف و آنطرفش را نگاهی انداختم
یاد شیراز افتادم...
آنموقع که این جاسوئیچی سنگی مرد هخامنشی را از تخت جمشید گرفته بودم
هر وقت می بینمش یاد شکوه و عظمت ایران باستان می افتم
یاد هونر* های ایرانی....
****
از دستم قاپید
خندیدم و گفتم " آروم گلم "![]()
چشمهای هیجان زده اش برق می زد
شیطنت از چشمهایش می بارید
مثل همیشه!
نگاهی به جاسوئیچی انداخت
بعدش نگاهی به من!
_ ماله تو ئه؟
(لبخندی زدم
بعدش هم یک نگاه عمیق و شیطنت بار
به چشمهای عمیق و شیطنت بار او انداختم
سرم را به نشانه ی تائید پائین آوردم) :
_اوم اوم!
****
کمی این طرف و آنطرف جاسوئیچی را دید زد
سرش را بالا گرفت ، نگاهم کرد... گفت:
_ تو خریدیش؟
_آوهوم
باز هم نگاهی به مرد هخامنشی انداخت و ادامه داد:
_ باربی شو نداشت؟
- هونر: همان جمله ی معروف "هونر نزد ایرانیان است و بس"... تازگی ها فهمیدم که ای "هنر" نیست که نزد ایرانیان است و بس. این "هونر" هست به معنای مردان نیک. گفتم اشاره ای کرده باشم که شمای عزیز هم تازگی ها با این قضیه پی ببری.
- این پست را به دوست عزیز ایراندوست ام تقدیم نکردم که بخواند وتاسف بخورد. تقدیمی بود برای اینکه بداند چه وظیفه ی خطیری است... البته نه فقط او! همه ی ما.
- پائیز دارد کم کم خودش را نشان می دهد. دیروز در باران از باشگاه تا خانه پیاده آمدم. تنها در زیر باران راه رفتن را دوست دارم. مخصوصا اینکه MP3 player ات را هم روشن کنی. با آهنگش زمزمه کنی، از تنهایی و خلوتت استفاده کنی، تا جای که می خواهی از ته دلت بخوانی و با آهنگ داد بزنی، بعد هم یک بنده خدایی از یکی از کوچه های مسیر بیاید بیرون و تو ندانی که در آن موقعیت باید صدایت را قطع کنی و خجالت بکشی یا به آهنگت ادامه دهی چون به این اصل معتقدی که " آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب" .
* معرفی آهنگ: مهدی مقدم: بی تو ، چاووشی: تئاتر زندگی. تو ناز می کنی .
دم دی جی جان گرم باد! اگر این دی جی جان من نبود من با آهنگ های تکراری باید سر می کردم. جا دارد اینجا رسما از این عزیز تشکر کنم که با این آهنگ ها دل و جگر و قلوه ی من را به وجد می آورد
توی این دوره و زمون
نداشتن فقط "نون"
می تونه تمام فکرت رو بهم بریزه
واقعیتی یه! قبول کن!
نداشتن نون
باعث می شه که تو از زمین و زمون
از "زنده" بودن
"زده" بشی
آره درست می بینی...
فقط یه نون!
زنده منهای نون ....
- زنده – نون : زده
- بالاخره همه چیر تمام شد! خیلی از مشغله ها. البته هنوز انتخاب واحد مانده. امروز صبح بعد از امتحان همه چیز... پیاده رو ها، خیابان، روشن تر شده بود! حتی مردم هم به نظر خوشحال تر می آمدند! شاید به خاطر اینکه من هم کمی آرامتر راه می رفتم که می توانستم بهتر آنها را ببینم! شاید هم نه! یک رابطه کشف کردم! وقتی به دنیا خوشحال نگاه کنی همه چیز می شود بازتاب دنیای درونی تو!
- حدود یک ماهی می شود که در مشغله هایم غوطه ور شده بودم. گهگاهی هم فشار بعضی آدمها مثل همین شیرین جون! (یکی از کسانی که عصر روزهای فرد روی نرو من بند بازی می کند!) مثل قاشقی می ماند که شکوفه ی غوطه ور را به پائین هل می داد! احساس خفگی می کردم! در یک لیوان شربت آبلیمو! زندگی هم مثل این شربت آبلیمو معلوم نیست که بالاخره ترش است یا شیرین!
- یک هفته ای می شد که به همه توضیح می دادم که منتظرم امتحاناتم تمام شود.... می خواهم روز امتحان تا فردا صبحش بخوابم! با این حساب من الان باید در بغل بالشم باشم! اینجا چه کار می کنم؟! عصری هم که باید بروم پیش شیرین جون! بعد از امتحان هم که بانک بودم! با خودم فکر می کنم... من که می دانستم نمی توانم این کار را بکنم چرا بیخود خودم را دلخوش کرده بودم؟! 15 روز است که اتاق من شب به چشمش ندیده!
- این روزها خیلی از اطرافیانم از برنامه هایم اطلاع داشتند! خوب است توهم (هر دوستی که نوشته هایم را می خوانی)بدانی که وقتی می گویم مشغله داشته ام من را درک کنی و بفهمی مشغله یعنی چه! 19 تا 31 مرداد، 8 صبح تا 1.5 ظهر یک زمین چند منظوره را نصف کرده بودیم! این طرف زمین یک کلاس مربیگری اسکیت پایه را اداره می کردم و آن طرف هم کلاس مربیگری تخصصی اسکیت سرعت را می گذراندم!
از ساعت 2 تا 7 هم می رفتم آن سر شهر برای کلاس های تئوری مربیگری! به زبانی دیگر: 19 تا 31 مرداد 8 صبح تا 8 شب کلاس! از آن به بعدش هم که امتحاناتم شروع شد! 1 و 3 و 13 و 14 شهریور امتحانات دانشگاه و 2 و 4 و 6 و 9 و 11 شهریور آنهم در هر روز 2 تا امتحان همان کلاس های تئوری....
(روی هم رفته می شود 12 واحد دانشگاهی رشته ی تربیت بدنی!!! ) به زبانی دیگر : 1 و 2 و 3 و4 و 6 و9 و 11 و 13 و 14 شهریور امتحان! یعنی بهتر است بگویم 14 تا امتحان در 14 روز! معنی مشغله را دانستی؟ ببین چه بود که "شکوفه انرژی" در مقابلشان کم آورده بود! فکر کن در کنار این همه مشغله، یک لولوی وحشتناک به اسم ۳۰ صفحه الزامی تحقیق میدانی روانشناسی جنایی )آخرین مهلت ۱۴ شهریور!) هم شب و روز با یک گرز تهدیدم می کرد! اینقدر جو نوشتن دو روز آخر من را گرفت که تحقیقم حدود ۶۰ صفحه شد![]()
- این کلاس ها چند تا مزیت داشت. اول اینکه یکی از خانمهای آنجا که مربی اسکیت پایه شان بودم رسما پسرش را برای غلامی معرفی کرد! تازه کاش در حد خواستگاری می ماند! به همه ی بچه های کلاس هم اعلام می کرد که بنده عروسشان هستم. شماره و آدرس منزل را هم داد که با خانواده برویم ارومیه برای خواستگاری! دانشجوی مهندسی برق! قد ۱۸۵ ! برای ادامه ی تحصیل هم می خواست برود آلمان! طفلی مادر شوهرم هم چقدر هوایم را داشت ها! کلی پسته و بادام به خانم معلمش (که همان عرووسش بود) داد که بریزد در این شکم با صاحاب! کاش می دانست دختر مردم قصد ادامه ی تحصیل دارد ، آنهم در کانادا نه آلمان!!!!!

مزیت دوم کلاس هم این بود که آنقدر درگیر بودم که نفهمیدم اصلا چطور این دوره مربیگری تخصصی سرعت را گذراندم! ولی از همه مهمتر این بود که top grade کلاس شدم! از بین ۳۴ نفر معلم ورزشی که از کل ایران آمده بودند! با شوق دستیابی به این مرحله این 15 روز را زنده بودم!
- در آخر هم می خواهم از همه ی کسانی که در این مدت من را با این اعصاب زیبا و اخلاق زیباتر تحمل کردند تشکر کنم! مخصوصا از یکی از دوستان عزیزم که با تشویق هایش مرا در این مدت پر مشغله به ادامه ی زندگی امیدوار کرد!
آهنگ این وبلاگ را گوش کن
بعد بخوان! شاید اینطور بیشتر بفهمی چه می گویم : اینجا را کلیک کن
کاش بدانی عجب حالی دارم
این روزها دیگر می فهمم درد عمیق یعنی چه...
****
وقتی که احساس کنی تمام مشغله های زندگیت یکجا روی سرت خراب شده اند
وقتی احساس می کنی کم آوردن یعنی چه
وقتی حتی وقتی به فکرشان هم می افتی
وقتی حتی از آنها می نویسی
چشمانت پر از اشک شود
و سنگینی مشغله هایت مثل پتگ
مثل تبر
مثل تیشه
به سراغت بیایند و تو درد را از عمق وجودت احساس کنی
و هوس کنی
یک خواب ابدی را!
به خوابی بروی که دیگر توانایی هایت
باعث نشوند که مسئولیت ات سنگین شود!!!
از آدم مرده که انتظاری ندارند! دارند؟
کاش مردن به همین راحتی ها بود!
کاش دلتنگی ایی وجود نداشت
هرچه می کشیم از این آخری است!
ام! دلتنگی!
وقتی می مانی بین انتخاب هدف ات و وابستگی هایت
بین ماندن و رفتن
بین سخت و سخت تر
درد دارد! خیلی! اینقدر که بی اراده اشک هایم سرازیر می شود!
اینقدر که مغزم سوت می کشد!
اینقدر که نشسته بغض می کنم
اینکه نشسته اشک می ریزم
****
وقتی حس کنی به خاطر چیزهایی ماندی
که بی خبر می روند
وقتی حس کنی برای اولین بار در زندگی ات
از خودت شرمنده شدی
از هیچی به این اندازه بدم نمی آید
که حس کنی
آنچیزی نیستی که معیارهایت در آنها هستند
از اینکه حس کنی نمی توانی آنطوری درسهایت را بخوانی که توانایی اش را داری
آنجایی درسهایت را بخوانی که دلت می خواهد...
آنطوری کار کنی که عشقش را داری
آنطوری بنویسی که دلت می خواهد
آنطوری بگویی که دوست داری
آنطوری زندگی کنی که استحقاقش را داری
چه لذتی دارد
اینکه بتوانی همه ی تماس هایت را ریجکت کنی!
فقط با خودت باشی
اینکه به همه ی آدم هایت گربه صفت اطرافت بگویی :
گمشدن با عزت بهتر از بودن با ذلت است!
کاش می گذاشتند آدم خودش باشد!
بهتر است بگویم
کاش من جربزه اش را داشتم
کاش می توانستم در برخورد با بعضی ها خود خودم باشم
بدون اینکه از دلخور شدن آنها بهراسم!!!!
لذت مستقل بودن همه ی دردها را از بین می برد
وقتی آنقدر با خودت کنار بیایی که بودن و نبودن گربه ها
فرقی به حالت نداشته باشد
اینکه بتوانی در مقابل رفتارش بخندی
بگویی : "هر طور که دوست داری"
اینکه اینقدر با خودت
با خدایت باشی
که احتیاجی به بودن یا نبودن سایرین نباشد
** لطفا فکر اشتباه نکنید . من با اخلاقم نه تا به حال شکست عشقی خورده ام نه از این به بعد خواهم خورد! گربه صفت های اطراف من همه همجنس خودم هستند! تا وقتی لازمت دارند و تا وقتی برایشان غذا داشته باشی اطرافت هستند.... با فکرش هم حالت تهوع می گیرم!
به برادر کوچکم شکیب
به دوست عزیزی که مدتهاست بلاتکلیف است و امیدوارم هرچه زودتر از این حالت در بیاید!
به راحله ی عزیزم که بعد از سالها بازهم همدیگر را پیدا کردیم
به ایراندخت عزیز تر از جانم که باعث شد من راحله را پیدا کنم!
با دکمه های تلفن همراهم بازی می کردم
داشت می رفت به اتاق
برگشت نگاهم کرد
روی مبل نشسته بودم
پاها یم را هم انداخته بودم روی میز
خندید و گفت :
اس ام اس بازی می کنی؟
گفتم: اینقدر گران شده، مگر می شود اس ام اس بازی کرد!؟
به فکر رفتم
کاش آدم ها هم گران می شدند
که لا اقل بخاطر قیمت شان هم که شده
نشود بازیشان داد!
ولی...
آدم های پولدار که باکشان نیست!
هست؟!
فقیر بمانیم
یا پولدار شریف بشویم؟
زی ی ی ی نگ: گزینه ی۲ !
* تازگی ها وقتی حوصله ام سر می رود به جای اینکه اس ام اس جدید بدهم، اس ام اس قبلی هایم را بازخوانی می کنم! تقریبا همه ی اس ام هایم را مو به مو حفظ شدم!
* وای ی ی ی ! دو روزی می شود که بمب انرژی شدم! از یک طرف المیاد ایرانیان و شرکت دوستانم در آن و شنیدن خبر های موفقیت آمیزشان، از طرف دیگر هم که از روزی که راحله برمایه، دوست دبستانیم من را در این دهکده ی جهانی پیدا کرده! وقتی اسمش را در نظرات خواندم اشک های شوق بود که سرازیر می شد! نمام سعی ام را می کنم که حالا که پیدایش کردم، قرار ملاقاتی بگذارم تا روی ماهش را ببینم! خدایا دنیا کوچکتر از آن چیزی است که فکر می کردم! راحله از اینجا رسما اعلام می کنم واقعا دلم برایت تنگ شده! نمی دانم چقدر عوض شده ای ولی من که هنوز همان شکوفه ی بازیگوشی هستم که بودم!
* سرماه وقتی حقوقت را می گیری چه لذتی دارد؟تجربه اش را داشتی؟ به هر حال از همان لذت ها من هم حس می کنم! مخصوصا این یک هفته! فکر کنم می توانم با حقوقم یک یخچال ساید بای ساید امرسان زیبا و جادار و مطمئن بگیرم!!!
* کلاس هایم خیلی زیاد شده. خیلی از دوستانم دور شده ام. دیگر به آن صورت کسی را نمی بینم. 75 درصد زندگی من در تابستان فقط با اسکیت می گذرد! خدا به داد امتحانات پایانترم برسد! متاسفانه نمی تواند مثل کبری، یک" تصمیم کبری " بگیرم! اینقدر به خودم قول دادم و عملی نکرده ام دیگر از خودم هم خجالت می کشم چه برسد به .... !
* توی این گرما نمی دانم این سرماخوردگی از کجا در آمده! دل و دماغم همه متحول شده است! صدایم هم از آنچه قبلتر بود دورگه تر شده! چشمانم هم که به زور باز می شود! خدا به دادم برسد برای رسیدن به کارهای روزانه مخصوصا در این یک ماه!
* در پی انجام یک تحقیق میدانی برای روانشناسی جنایی هستم. موضوع ، مطالعه بر روی ازدواج در سنین پائین و میزان طلاق در این قشر است. امیدوارم بتوانم به اطلاعات مفید دسترسی داشته باشم. اگر مطلبی یا منبعی می شناسی ممنون می شوم در قسمت نظرات عنوان کنی. هدفم از انجام این تحقیق این است که ثابت کنم: لزومی ندارد وقتی که دختر می رسد به بیست، به حالش گریست!
* بالاخره گواهینامه را گرفتم! خوشحال شدم! خیلی بیشتر از آن چیزی که فکر می کردم قبولی اش مزه داشت! دارم آهنگ بنویس از سر خط را گوش می دهم. اوه! یاد دوران دبیرستانم افتادم! آن موقع که این آهنگ تازه آمده بود... چه روزهایی بود ها !
* بعد از برادر کوچکم شکیب، دو عضو جدید به خان های خاندان اضافه شده: سورنا و مانی. خدا این دوتا " کوچک خان " را برای خاندان نگهدارد!
به سه نفر:
به دوستی که در وبلاگش رسماٌ اعلام کرده که از خواندن نوشته هایم لذت می برد!
به نیلوفر عزیز که باعث خلق این ایده شد!
و به خودِ خود ٍخشن اش!
سکون اش را فتح کرد
دوستانش را ترک کرد
و به جای درک
گفت به دَرک!
به فتح که رسید
احساس سکون کرد
اما، هرچه کرد
به سکون " درک" نرسید
دگر تصمیم گرفت:
سکونش را حفظ کند
دوستانش را درک کند
و به یاد بسپارد
که "خودش" را به فتح برساند
نه واژگان الفبایش را !
پ.ن ۱ :
از این به بعد تصمیم گرفته ام هرکدام از نوشته هایم را به کسی تقدیم کنم. لزوما مخاطب من آنها نیستند. به مخاطبانم شخصا می گویم که برای آنهاست! پس خیال باطل و افکار انحرافی ننمائید لطفا! بلکه این تقدیم صرفا به خاطر این است که تشکر کوچکی باشد از آنها که باعث ایده و ایجاد خلاقیت ذهنی من در نوشتن متن مربوطه شده اند.
پ.ن ۲:
چند روزی است که به خاطر بعضی از عکس العمل هایم در مفابله با موانع سر راهم احساس غرور می کنم! غرور همراه با شادی! لذت می برم از اینکه می توانم با حفظ آرامش ام، از پس آدم های عصبانی بر بیایم!
پ.ن ۳:
دیروز یک بلوز صورتی خیلی خوشرنگ از بوسینی خریدم! هنوز بدنم گرم است! کم کم دارم می فهمم ۲۹ هزار تومان برای یک تی شرت ساد خیلی است ! ولی وقتی فکرش را می کنم، چون به جنسش مطمئنم، هرچقدر هم که پول بدهم می ارزد!از داشتن این چنین جنس هایی لذت می برم. مثل دوستانی که به جنسشان مطمئنی و هرچقدر برایشان مایه بگذاری "زیادیشان " نمی شود. از داشتن اینطور دوستهایی هم لذت می برم!
پ.ن ۴ در ادامه ی پ.ن۳ :
یک مثال انگلیسی است که می گوید: ما هنوز آنقدر ثروتمند نشده ایم که چیزهای ارزان بخریم!
ترجیح می دهم گران بخرم و کم بخرم، تا اینکه ارزان و زیاد! اگر دقت کنی، در خیلی از مایحتاج زندگی، کیفیت مهمتر از کمیت است! (اگرچه استثناء هم وجود دارد! بهتر از از روش ماست مالی قانون اساسی استفاده کنیم: حقیقتا همیشه، همه جا، در هر زمان و مکان و موقعیت با هر شرایطی، کیفیت مهمتر از کمیت است، مگر در مواردی که قانون تجویز کند! )
اما مطمئنما اگر تا الان به این نتیجه نرسیده ای، روزی حتما به این نتیجه خواهی رسید! لا اقل برای بعضی چیزها!
* * * *
این چند روز کیفم کوک بود! بر عکس دو هفته ای که گذشت! نمی دانی چقدر خوشحال می شوی وقتی برای روز معام، روز دانشجو، روز تولد، از شاگردانت کادو بگیری! انتظار ندارم ها ! ولی به هر حال آدمم دیگر! همه ی آدم ها از کادو گرفتن خوششان می آید! مخصوصا اگر بی مناسبت و صرفا به خاطر سوغاتی هایی باشد که بچه ها از مسافرت آورده اند! کادو مهم نیست ها! مهم این است که در مسافرت هم به فکر خانوم مربیشان بوده اند!
روزمرگی...
حرفای تکراری.
کارای تکراری
ازهمان اول صبح، هنوز از جایم بلند نشده ام، یک فشار آرام
به دکمه ی روشن شوی کیس می زنم
تا بالا بیاید دست و صورتی می شورم
چشمانم هنوز خسته است
دیشب تا دیر وقت پای همین .... بودم!
آخر دیروز صبح هم برنامه همین بود..
پریروز صبح هم همینطور
پس پریروز هم همین طور
پس پس پریروز هم همین طور
....
معتاد شدم ... نه؟
مشکل از رفیق ناباب است
یا زغال خوب؟
ای دی اس ال !
****
تازگی ها ،
از بعضی کارهای تکراری ام حالم بهم می خورد
از پای کامپیوتر نشتن های بی دلیل
از بیکار چرخیدن در سایت ها
از خواندن سند تو آل هایی تکراری که در هربار آف لاین از 4 نفر همزمان
سند تو آل های یکسان رسیده!
به همه فرستنده های سند تو آل گفته ام ایگنور کنند
مگر آدم چندبار می تواند برای یک جوک بخندد؟
مگر آدم چند بار می تواند با یک نکته ی پندآموز آدم شود؟!
واقعا کسل شدم
از پی ام های ناگهانی که خلوت بی زی یاهو ام را به گند می کشد حالم بهم می خورد
چرا هیچکس نمی فهمد بی زی یعنی چه
بی زی برای من یعنی ساکت!
چرا بعضی ها باید کاری کنند که اینگنورشان کنم؟
از دیدن چراغ آی دی ای که در لیست من همیشه روشن است، شب و صبح و حتی
یک لحظه هم
متاسف می شوم! آخر آدم اینقدر بیکار؟! نمی شود Not at my Desk
****
دیروز برایم پیغامی رسیده بود. از همین هایی که صد نفر برایم سند کرده اند
و من هم برای 153 نفر دیگر سند کردم
و حالا حالا ها روزی صدتا می رسد
تا 153 نفر ادد لیستم همه یکی یکبار سند تو آل خودم را به خودم برگردانند
" ازم پرسید : تو ماله منی؟
گفتم آره.. مال خود خودتم. هرکاری دلت می خواد باهام بکن
گفت: هر کاری؟
گفتم آره...
تنهام گذاشت و رفت! "
قشنگ بود. خیلی هم قشنگ
از اینکه به یک نفر فرصت بدهی
تا هرکاری دلش می خواهد بکند
حتی اینکه برود،
حتی اینکه یکهویی برود
حتی اینکه اتفاقی، حتی اینکه یک شبه برود
این یعنی آزادی در عشق
به قول مازیار
آزادی یکی از شروط عشقست
این یعنی آخر عاشقی
وقتی راضی بشوی عشقت هرکاری که می خواهد بکند
حتی اگر وقتی رفت
فکر کند که تو عاشقش نبودی! چون اگه می بودی نمی گذاشتی برود
التماس
منت کشی
دلیل خواستن
عصبانیت
فحش!
اینها را باید حتما انجام داد؟
می ماند؟ با این چیزها می ماند؟
آنوقت اگر ماند
اصلا ارزش ماندن دارد؟
از اجباری عاشق شدن
از اجباری عاشق کردن
از اجباری عاشق ماندن
از اجباری دوست داشتن
از اجباری دوست کردن
از اجباری دوست ماندن
متنفرم
شدید!
تقدس عشق بالاتر از این هاست
بعضی ها با این جبر
تقدس اش را زیر سوال می برند!
***
برای آدمهایی که جبارانه عشق می ورزند متاسفم
و متاسفم برای کسی که معنای آزادی عشق را نمی داند
و وقتی او را آزاد گذاشتی
که انتخاب کند
بین ماندن و رفتن
با خودش بگوید که حتما عشقی در کار نیست!
می گذارم اینگونه فکر کند!
بگذار بعضی ها من را سنگدل ترین آدم دنیا بدانند
عشق من
دوستان من
زندگی من
مختار مختار مختار!
دوستانم همیشه می گویند: خوش به حال عشق آینده ات! که می تواند هرکاری عشقش است بکند
خوش به حالش که می گذاری و او می تواند هر غلطی می خواهد با دلت بکند
و تو خودت نمی خواهی که هیچ غلطی بکنی!
" من در این کلبه خوشم
تو درآن اوج که هستی خوش باش
من به عشق تو خوشم
تو به عشق هرکه هستی خوش باش"
خوش به حالش که هنوز از مادر زاده نشده...
****
این را بگویم که عشق با همسر متفاوت است ها
همسر یعنی مصداقی برای تعهد کامل!
متاسف ام برای کسانی که همسرشان را به راحتی از دست می دهند
و یکی دیگر را به راحتی بدست می آورند!
البته در ایران مرد ها بیشتر...
برای زن های بی سیاست هم متاسفم
که نمی دانند چگونه باید زندگیشان، خانوادیشان را
مستحکم تر از کوه
نگهدارند
برای کسانی هم که نمی دانند
"قبل از ازدواج باید چشمها را باز کرد
و بعد از آن چشمها را بست"
واقعا ، از صمیم قلب ! متاسفم!
****
بیشتر از این
توضیح
جایز
نیست
***
چند وقتی است که درد هایی را در وجودم حس می کنم
به خاطر فهم اطرافیانم!
وقتی که طلاهای دور گردن مادر یکی از شاگردانم را دیدم...
وقتی که دستبند های کلفت طلایش را دیدم ...
وقتی که اسکیت خمیده و ارزان قیمت پای پسرش را دیدم
وقتی که کج شدن پای پسرش را در اسکیت های کجش دیدم
و وقتی که گفتم: لطفا اسکیت بهتری تهیه کنید
پای پسرتان به مرور کج می شود
و مادرش اصرار داشت که مهم نیست
فقط یک پایش است!!!
چقدر دوست داشتم داد بزنم
مگر دوتا پا بیشتر است؟
طوری حرف می زند که انگار هزار پایی است که اگر یک پایش هم کج شد
هیچ! مهم نیست!
چقدر درد می کشم وقتی که می بینم
بعضی ها هنوز معنی اولویت را نفهمیده اند!
***
چند روزی است معنی عشق را عمیقتر حس می کنم
همیشه عشق برای دختر و پسر نیست!
آنروز
وقتی که اسکیت 700 دلاری مریم را پایش کردم
کاش جای من بودی
اگر بدانی چقدر لذت داشت
وقتی می دیدم پدری اینگونه برای کودک 6 ساله اش سرمایه گذاری می کند
با اینکه می دانست سال دیگر به پایش کوچک می شود!
از اینکه می فهمد پولش را در چه راهی خرج کند لذت می برم،عشق می کنم!
عشق!
عشق به پیشرفت که پدر به فرزندش می ورزید
عشق برای رسیدن مریم به نقطه ای که من تصور می کنم...
از او آموختم که برای برداشت فردا، باید امروز سرمایه گذاری کرد!
***
مچ دستم آنقدر شدید درد می کند
باید فکری برایش بکنم
درد دارد
اما وقتی علت دردش را به یاد می آورم
لبخند می زنم
تا آنجا که می توانستم بند اسکیت های تازه ی مریم را محکم بستم
نباید به پایش شل می ماند
والا با یک زمین خوردن،
مچ پایش...
مچ دست من درد گرفت
ولی مچ پای او در نرفت
لبخند می زنم
و طی می کنم به بی خیالی!
***
و تازگی ها
پیدا کردم!
یک راه جدید را برای امتحان کردن آدم های دور و برم
تا جایی که جان داری برایش مایه بگذاری
بدون منت
آنوقت می فهمی
چه کسی؟ چه زمانی، سیر می شود؟!
آنوقت می فهمی لیاقت هرکس چقدر است
آن وقت می فهمی ناز کردن یعنی چه
آنوقت می فهمی معنی دقیق جمله ی "زیادیش شده " را!
نمی دانم این راه را به کسی توصیه کنم یا نه
تضمین نمی کنم
شاید بتوانم به جرات بگویم
با این راه
تمام دوستانت را از دست ندهی،
مطمئنا
اکثر آنها را از دست خواهی داد
می ارزد به امتحانش ...
لا اقل خوشحال می شوی
از اینکه می توانی متمایز کنی رفیق را
از نارفیق!
****
می خواهم از این روزمرگی در بیایم
والا رو به مرگ خواهم رفت. این را مطمئنم!
تجربه را دوست دارم
حتی اگر تلخ باشد
تلخی تجربه را دوست دارم
مثل خط قرمزی که
امروز جناب سرهنگ روی گزینه های امتحانم کشید!
من فقط یک خطا کرده بودم
اما همان یک خطا
همه چیز را به باد داد
فقط چند سانتی متر زود جنبیدم!
فرمان را زود چرخاندم...
خوب شد فرمان زندگی ام نبود!
اما فقط دو ثانیه!
شاید هم کمتر! باور کن! همان دو ثانیه ای که برای ما پشیزی ارزش ندارد
امروز برای من، برای عمری، با ارزش شد
...
همیشه دیر جنبیدن مشکل آفرین نیست
گاهی عجول بودن هم به امتحان بهترین چیزی که بلدی هم گند می زند!
تجربه ی تلخی بود
ولی به من، برای عمر، آموخت که ...
****
الان می فهمم که اگر بخواهم
از روزمرگی هم می توانم
چیزهای نو بیاموزم
ولی
ولی به کلافه شدنش نمی ارزد!
پ.ن :
این پست را سه روز پیش نوشتم . سه روز بود اینترنت ام قطع شده بود! در خماری اش مانده بودم. از اینکه نتوانستم به قولم عمل کنم شرمنده ام اساسی! به کسی قول پست جدید را داده بودم
پ.ن :
این روزها کمبود آب آدم را کلافه می کند. مخصوصا که همسایه ها بعد از صد بار تذکر دادن نفهمند که پمپ آب برای همیشه روشن نگهداشتن نیست! پمپ آبمان سوخت!
پ.ن:
چقدر عصبانیم! از اینکه حدود دو هفته ای می شود که سرعت حرف زدنم دو برابر شده! دیگه حتی باید برای مادرم هم سه یا چهار بار حرفم را تکرار کنم تا متوجه شود چه می گویم! بعضی وقتها به خاطر تند حرف زدن عذاب می کشم!
پ.ن:
جدیدا خیلی زود دلم برای شاگردهایم تنگ می شود! دوستهای جدید من همه پیش دبستانی اند! بیشتر از رابطه ی شاگردی و معلمی رابطه رفاقتی است! با تمام وجودم برایشان می گذارم. بعضی وقتها می فهمم عشق مادرانه یعنی چه!
این وبلاگ را باز می کنم
به موسیقی متنش گوش می دم.
تو هم گوش بده.
می خواهم نوشته هایم را بفهمی.
دهانم قفل می شود.
چشمانم را می بندم
و فکر می کنم.
موسیقی بدون کلامی که آدم در مقابلش کم می آورد...
به یاد نداشته هایم می افتم
از صندلی بلند می شود
به آئینه ی اتاقم خیره می شوم
اخم می کنم
شیشه ی صورتی ادکلنم *را بر می دارم
چشمانم را می بندم
پیس...
نفس می کشم
چقدر بویش را دوست دارم
یاد داشته هایم می افتم...
موسیقی دوباره تکرار می شود.
دلم تنگ می شود.
چشمانم را باز می کنم
اخم هایم را نیز
تصمیم می گیرم مانتویم را بپوشم
و به بهانه ی بانک رفتن
هوایی هم به سرم بخورد
شاید از این احساس در بیایم
پنجره ی وبلاگ را می بندم
آهنگ نیمه کاره قطع می شود
روسری مشکی ام که با دایره های سبز براق رنگ گرفته
می پوشم.
آخرین نگاهم را به آئینه می کنم
روسری ام را جلو می کشم
لبخند تصنعی می زنم
از ته دلم نبود.
دلم بیش از اینها گرفته است
از لبخند تصنعی بدم می آید
ترجیح می دهم غمگین بمانم تا به زور لبخند بزنم
از گول زدن خودم متنفرم
یادم می افتد که سپهر* هنوز وصل نشده
بانک رفتن فایده ای ندارد!
حتی سپهر هم می خواهد من را کلافه کند!
دلیلی برای بیرون رفتن در این هوای پر گرد و غبار نمی بینم*
مانتویم را در می آورم
دلم برای موسیقی آرامی که گوش می دادم تنگ می شود
وبلاگ را دوباره باز می کنم
چشمانم را می بندم
موسیقی اش بد حالم را گرفته...
یاد نداشته هایی می افتم که همیشه آرزوی داشتنشان را
داشته ام و دارم و خواهم داشت...
دلخور می شوم
از خودم...
چرا که هیچوقت نمی خواهم بپذیرم که
جنبه ی شنیدن موسیقی ی غمگین را ندارم.
.
.
.
Chi Chi*
*عابر بانکم، سپهر کارت
* این روزها اینجا آلودگی بیداد می کند
این روزها چقدر درگیری داشتم! در حالیکه فکر می کردم قراره که برنامه هام خالی بشه و بفهمم دارم چی کار می کنم. درست اولین روزی که تصمیم گرفتم که با جدیت کتابا رو بخونم، خاله ام زنگ زد و گفت که خاله بزرگم (حدود 65 سالشونه) تو حموم افتاده و کتفش در رفته! و الان بیمارستان و من باید برم پیشش. از خدا خواسته کتاب روانشناسیمو بستم و با فراموش کردن قول هایی که به خودم داده بودم روانه ی بیمارستان شدم. به هر حال شرایطی بود که نمی شد "نه" به خاله ام بگم و درس رو ترجیح بدم. خلاصه رفتم پیش خاله ام و بقیه رفتن دنبال کارای بیمه و اینا.
خاله ام هر از گاهی چشماشو وا می کرد و واسه من از افتادنش تعریف می کرد. یکم هم از همسایشون گفت که می خواسته خاله ام رو برسونه بیمارستان ولی خاله ام نذاشته! گفتم خوب بابا آدما واسه همین دنیا اومدن که به همسایه و اطرافیانشون کمک کنن دیگه این تعارف کردن نمی خواست! خوب می گفتی به جای معطل شدن اون می رسوندت! گفت نه بابا اونم که بیکاره. پول بنزین ماشینشو نداره. گفتم پس از کجا می آرن می خورن؟! گفت زنش منشی دکتره. خودشم بیکار. زنش قند داره! واسه همینم نمی تونه ام بچه دار بشه. گفتم دیگه تو این شرایط مالی بچه واسه چشه؟! گفت: مگه خانواده ی شوهرش دست وردارن!؟ همش بهش تیکه می ندازن و می گن اجاقش کوره!
یه لحظه خیلی عصبانی شدم. خواستم بگم پسرشون بیکاره، طلبکارم هستن؟ گفتم مگه آدم واسه حرف مردم زندگی می کنه؟ بگن که بگن! اصلا اجاقش کور باشه! از این بهتره که بچه بیاره و نتونه درست حسابی بزرگش کنه! مگه بچه دار شدن یه کلمه حرفه؟ عروسک که نیست بگیری بغلت و باهاش بازی کنی. فردا روز اون بچه کلی نیاز های مختلف داره که تو این دوره و زمون تا پول نباشه نمی شه اونا رفع کرد. تو کوچه که نمی خواد تربیت بشه. بچه باید غذای خوب داشته باشه. مهد کودک بره. مدرسه بره. اگه نتونه نیازاشو برآورده کنن فردا صد تا مشکل واسش پیش میاد! حس حقارت، از یه طرف، کمبود امکاناتی که تو این راه به خاطر نداشتن پول واسش پیدا می شه هم از یه طرف. آره درسته خیلی ها تونستن تو این شرایط و با این وجود خودشون رو به بالاترین جاها برسونن ولی کم هم نیستن کسایی که با تربیت غلط و ناتوانی در وفق خودشون با شرایط سخت، قشر بزهکار جامعه رو تشکیل دادن!
واقعا کفرم در اومده بود! آخه این چه فرهنگ غلطیه ما داریم؟ چقدر بدم می آد. بعضی وقتا بعضی از بچه های خانواده هایی رو که می بینم که با وجود اهمیت دادنای زیاد و وجود همه امکانات، وقتی بزرگ شدن، تنها عامل دردسر خانواده شدن! یه مثالی هست که می گه بچه وقتی بچه اس، گند می زنه به فرش، وقتی بزرگ می شه گند می زنه به زندگی! اصلا بچه چیه دیگه!... ولی همیشه آخرش به این نتیجه می رسم که اینا همش ماله اینه که بعضی ها نمی دونن چه جوری بچشونو تربیت کنن! یا اینقدر آزادش می زارن که بقال سر کوچه و بچه های همسایه تربیتش می کنن! یا اینکه اینقدر محدودش می کنن و مامانیش می کنن که بچه بی عرضه بار می آد و حتی نمی تونه در مورد رنگ لباسش ام تصمیم بگیره! خدایی من تصمیم گرفتم که در آینده تا یاد نگرفتم چجوری باید بچه رو تربیت کرد ازین اقدامات خداپسندانه و فامیل پسندانه انجام ندم. هرچی می خوان بگن، بگن! اصلا گیریم اجاق یکی هم کور باشه! باید محکومش کرد؟ مگه دست خودش بوده که اینطوری شده!؟
اصلا بعضی وقتا یه زندگی آرمانی رو که تو آرزومه تصور می کنم! می دونم..هرکسی خوشبختی رو تو یه چیزی می بینه. یکی خوشبختی رو تو این بینه که صبح که پا می شه به فکر ناهار ظهر باشه که چی بپزه و سفره رو چه جوری بندازه وو منتظر آقاشون باشه که از سر کار بیاد و غذاشو بده و بعد یکم استراحت دوباره به فکر این باشه که آقاشون شام چی دوس داره که بپزه و خلاصه اینجوری روز بشه شب و دوباره فرداش همین قضیه!
ولی من زندگی آرمانیم یه چیزه دیگه است. دوست ندارم که بذارم کسی این استراتژیمو عوض کنه. یعنی بعضی وقتا می گم اگه من به این زندگیم برسم احساس می کنم خوشبخت ترین آدم رو زمینم.
اول از همه دوست دارم که در کنار درسم، که می خوام تا دکتراش برم جلو، خودم کار کنمو پول در بیارم و تلاشمو کنم که از نظر مادی تامین بشم. بعد یه ماشین خوب واسه تو جاده بگیرم و پولامو بدم کلی وسایل واسه بچه های دهاتای دور افتاده دفتر نقاشی و کتاب و اینجور چیزا و اگه دوستای دیگه ام پایه بودن از اونا هم کمک بگیرم و بتونم واسه بچه هایی که نیاز دارن، وقتم رو بذارم... و مهمترین چیزی که اینجا واسم مطرحه اینه که همسرم هم بتونه با این علایق من کنار بیاد یا بهتره بگم اونم اینجور هدفایی داشته باشه که بتونم با خیال راحت این کارا رو انجام بدیم و من به آرزوم برسم. بعدشم وقتی فهمیدم که بچه تربیت کردن یعنی چی، دو سه سالی از خدا مرخصی بگیرم! و از اون به بعدش سه تایی بریم جاهای دور افتاده!!!
اگه بچه ام مثل خودم اجتماعی باشه که سه سوته با بچه های اونجا دوست می شه! و با مامان باباشم همکاری می کنه! ولی اگه مثل خودم نباشه چی؟... مطمئنا چون در قبال اون مسئولیت بیشتری دارم باید سعی کنم به بچه ی خودم بیشتر بها بدم! از آدمایی که به خاطر رسیدگی به دیگران، از خونواده ی خودشون غافل می شن متنفرم! واسه همینم می خوام تو انتخاب ام دقت کنم که مجبور نشم به خاطر خانواده ام از آرمان هام دست بکشم.
وای... حتی الان با فکر و خیال اینجور کمپ هایی ذوق می کنم. یعنی اگه فرض بگیرم که استاد دانشگاه بشم، وقت اینجور کمپ هایی رو دارم؟... اراده کنم می شه! با برنامه ریزی...من هنوز 20 سالمه! خداااااااااااااااااااااااا! یعنی می شه یه روز به اینهمه آرزو برسم!؟
پ.ن : از امروز تصمیم گرفتم که درسام رو بخونم واسه امتحان! دیگه این امتحانا شوخی سرشون نمی شه! با یاری خدا و تک زنگای بنده های مخلص و درس خونش شب بیداری هام رسما از امشب شروع می شه! این پی نوشت رو نوشتم که از اینجا قول بدم به خودم! همیشه دربست تا ته اش پای قول هایی که به خودم می دم می مونم.
پ.ن : چقدر سخته یه وبلاگ پر بیننده ای که داری و با عشقت داری روز به روز بهترش می کنی رو فیلتر کنن و خیلی از دوستات رو از دست بدی... تا امروز بدنم داغ بود نمی فهمیدم. ولی وقتی کامنت هام رو می بینم می فهمم که ... دنیای بدی شده... من حتی نمی دونم چرا فیلتر شدم! کاش لا اقل این یکی رو می دونستم!
پ.ن: دیروز برای باره 4 ام درخواست سپهر کارت دادم! نمی دونم چرا همش خود به خود کارتای من قاطی می کنن! تا الان حدود 12 تومن به خاطر تعویض کارت از حسابم کسر شده!
"بلی، تیر قضای الهی را سینه ی منیر دوستان لایق و کمند بلای نا متناهی را گردن عاشقان شائق.. "
دوستان عزیز و محبوب، خالصانه از شما عزیزان تقاضا داریم که برای آزادی هرچه زودتر یاران عزیز ایران به طور
همزمان از تاریخ ۲/۳/۸۷ هر شب از ساعت ۸ تا ۱۲ به مدت یک هفته به جمع دعای زنجیره ای ما بپیوندید.
چشم عبرت برگشا و از غیر دوست در پوش... چشم را از آب پاک کن و دل را از حزن بروب و قلب را از غم فارغ نما و
به آهنگ ملیح برخوان:
گر تیغ بارد در کوی آن ماه گردن نهادیم الحکم لله
یکم خسته ام. یکم بی حوصله. قبل از تعطیلات فکر می کردم که تو تعطیلات می تونم بیشتر بخوابم. تنها کاری که نکردم خوابیدن بود! روزای عید که همیشه ی خدا تا ۵ صبح ندید بدید بازی ای دی اس ال بی خوابم کرده بود!فکر می کردم اون روزا می تونم بیشتر گردش برم. بیشتر واسه خودم باشم. دغدغه هام کم می شه. اوه چقدر فکرا داشتم. ولی سرم که خلوت نشد هیچی... اصلا نمی فهمیدم کی روزه کی شب! ۱۰ ماه دیگه به عید بعدی مونده! زود می گذره خیلی ام زود می گذره! احتمالا باید واسه اون موقع برنامه ی استراحت بچینم! فکرشو که می کنم واسه تعطیلات و اوقات فراغتم چه فکرایی داشتم... ناخونای فرنچ شده و پاهای لاک زده! فکر پوشیدن کفش تق تقی و مانتوی برق برقی و شلواره پارچه ای. با یه کیف مجلسی... تق تق تق خیلی خانومانه راه برم و بشم مثل خیلی های دیگه که دوس دارن از وقتشون واسه تیپشون بذارن. ![]()
![]()
دلم می خواد یه بار سلانه سلانه و با ناز و ادا راه برم ببینم چه جوریه؟! با یه روسری ه طلایی. کفشای پاشنه بلند موهای های لایت... اوه! چه شود؟!
اون لحظه اگه خودمو طبق معمول تو شیشه های رفلکس ساختمونا که همیشه نظرمو به خودشون جلب می کنن و با اخم توشون نگاه می کنم، ببینم حتما خندم می گیره. تازه اینکه چیزی نیست. فکر کن یهو موبایلم زنگ بخوره بعدش گوشی رو وردارم و ببینم مثلا یه اسم مخفف .. آها "الی!" . مخففه خوبیه! به درده لوس حرف زدن می خوره. بعدش با الی با ناز هم حرف بزنم، به جای تند تند حرف زدن با صدای دورگه ای که دارم، آروم آروم... با صدای یواش. اصلا نمی دونم تواناییه یواش حرف زدن رو دارم؟ نمی دونم! فکر کنم می تونم ولی جدا نمی خوام!... خلاصه بعد از چند دقیقه شوکو جون قراره بیرون رفتن عصری رو با الی جون بذاره![]()
بعدش تصور می کنم که برگشتم خونه با ناراحتی نگای ناخونام می کنم و می ببینیم به گوشه از لاکش پریده! بعد می رم سراغ استون، بعد رنگ لاکمو کلا عوض می کنم! بعدشم از این تنوع شگرف ذوق می کنم. خوبه ها... آدم اینقدر وقت زیاد داشته باشه
بعد از چند دقیقه هم به فکر بیفتم که وقتی با همین الی که در بالا بهش اشاره شد و قراره عصری برم بیرون چه مانتویی بپوشم و کدوم لاکمو بزنم که به کیفم بیاد! بیرون که رفتیم هم منتظر متلک شنیدن باشم که برگردم جوابشونو بدم که بگم بله ما اینیم دیگه و نشون بدم دخترا کم نمی یارن... ـ راه های دیگه هم واسه نشون دادن این مهم وجود داره که البته هرکسی تواناییشو نداره! ـ
یعنی می شه یکی مثل من اینقدر عوض شه؟ من حتی تصور این کارا واسم خنده داره. شوکو فکر کن،واسه خیابون به جای کتونی ات، تق تقی بپوشی. اونطور که تو تند تند راه می ری و از رو جوبه آب و اینا می پری کفش تق تقیت دو روزه پاشنه اش نابود می شه
از اون ورم فکر کن به جای مقنعه ات که از صد تا روسری بیشتر دوسش داری -چون مجبور نیستی باهاش کلنجار بری و دم به دقیقه از سرت بیفته- یه روسری بپوشی... طلایی و پولک دوزی شده! بعدش به جای شلوار لی ات هم یه شلوار پارچه ای با خط اتو بپوشی . به جای اون یکم آرایشی که می کنی و تا وقتی بری بیرون هزار دف نگای آئینه می کنی و کمرنگ و کمرنگ ترش می کنی که همش بره، و دلت خنک شه! از در بری بیرون با یه آرایشی که همش حواست باشه نریزه و پاک نشه... بعدشم صدای دورگه و تند تندتو عوض کنی و به جاش لوس هم حرف بزنی. مثلا بگی ااااااااااالوووووووووو!
حتی تصورشم واسم خنده داره. البته خانوم بودن با لوس بودن خیلی فرق می کنه ها. آدمای لوس یکم موز مارن! یا مارموز! ولی خانوم بودن با متانت همراهه. تازه خانوم بودن عشوه و غمزه و این چیزا رو نداره. تصمیم گرفتم دو سال دیگه که درسم تموم شد یکم خانوم بشم. دیگه به هر حال .... آره دیگه! اتفاقه... پیش می یاد![]()
![]()
نمی دونم می تونم یا نه. اگه خندم نگیره همه چی حله! اگرچه هرچقدر هم خانوم بشم یه سری از اخلاقام دیگه درونی شده نمی شه ترکش کنم. شاید بتونم بلند بلند نخندم ولی نمی تونم قهقهه هایی که تو دلم می زنمو ترک کنم... لبخندمم هیچ موقع بی خیال نمی شم چون می دونم هیچکس از آدمای به قول معروف "گنده دماغ" خوشش نمی آد مگه بعضی ها... که منم واسه او بعضی ها خودمو عوض نمی کنم. ![]()
حالا اصلا یه نظر خواهی:
اونایی که منو از نزدیک دیدن و این پست رو می خونن و همچنین اونایی که از نوشته های قبلیم اخلاقم رو فهمیدن ... به نظرتون من می تونم خانوم شم؟![]()
![]()
![]()
پ.ن: عنوانم ایهام داره معلوم نیست منظورم از نا ناز : بدونه نازه یا ناناز :یه چیزی تو مایه های نازنازیه ؟ ! ![]()
پ.ن :
" آدرس جدید من:
برای ثبت نظر به اینجا رجوع کنید.


