به سه نفر:
به دوستی که در وبلاگش رسماٌ اعلام کرده که از خواندن نوشته هایم لذت می برد!
به نیلوفر عزیز که باعث خلق این ایده شد!
و به خودِ خود ٍخشن اش!
سکون اش را فتح کرد
دوستانش را ترک کرد
و به جای درک
گفت به دَرک!
به فتح که رسید
احساس سکون کرد
اما، هرچه کرد
به سکون " درک" نرسید
دگر تصمیم گرفت:
سکونش را حفظ کند
دوستانش را درک کند
و به یاد بسپارد
که "خودش" را به فتح برساند
نه واژگان الفبایش را !
پ.ن ۱ :
از این به بعد تصمیم گرفته ام هرکدام از نوشته هایم را به کسی تقدیم کنم. لزوما مخاطب من آنها نیستند. به مخاطبانم شخصا می گویم که برای آنهاست! پس خیال باطل و افکار انحرافی ننمائید لطفا! بلکه این تقدیم صرفا به خاطر این است که تشکر کوچکی باشد از آنها که باعث ایده و ایجاد خلاقیت ذهنی من در نوشتن متن مربوطه شده اند.
پ.ن ۲:
چند روزی است که به خاطر بعضی از عکس العمل هایم در مفابله با موانع سر راهم احساس غرور می کنم! غرور همراه با شادی! لذت می برم از اینکه می توانم با حفظ آرامش ام، از پس آدم های عصبانی بر بیایم!
پ.ن ۳:
دیروز یک بلوز صورتی خیلی خوشرنگ از بوسینی خریدم! هنوز بدنم گرم است! کم کم دارم می فهمم ۲۹ هزار تومان برای یک تی شرت ساد خیلی است ! ولی وقتی فکرش را می کنم، چون به جنسش مطمئنم، هرچقدر هم که پول بدهم می ارزد!از داشتن این چنین جنس هایی لذت می برم. مثل دوستانی که به جنسشان مطمئنی و هرچقدر برایشان مایه بگذاری "زیادیشان " نمی شود. از داشتن اینطور دوستهایی هم لذت می برم!
پ.ن ۴ در ادامه ی پ.ن۳ :
یک مثال انگلیسی است که می گوید: ما هنوز آنقدر ثروتمند نشده ایم که چیزهای ارزان بخریم!
ترجیح می دهم گران بخرم و کم بخرم، تا اینکه ارزان و زیاد! اگر دقت کنی، در خیلی از مایحتاج زندگی، کیفیت مهمتر از کمیت است! (اگرچه استثناء هم وجود دارد! بهتر از از روش ماست مالی قانون اساسی استفاده کنیم: حقیقتا همیشه، همه جا، در هر زمان و مکان و موقعیت با هر شرایطی، کیفیت مهمتر از کمیت است، مگر در مواردی که قانون تجویز کند! )
اما مطمئنما اگر تا الان به این نتیجه نرسیده ای، روزی حتما به این نتیجه خواهی رسید! لا اقل برای بعضی چیزها!
* * * *
این چند روز کیفم کوک بود! بر عکس دو هفته ای که گذشت! نمی دانی چقدر خوشحال می شوی وقتی برای روز معام، روز دانشجو، روز تولد، از شاگردانت کادو بگیری! انتظار ندارم ها ! ولی به هر حال آدمم دیگر! همه ی آدم ها از کادو گرفتن خوششان می آید! مخصوصا اگر بی مناسبت و صرفا به خاطر سوغاتی هایی باشد که بچه ها از مسافرت آورده اند! کادو مهم نیست ها! مهم این است که در مسافرت هم به فکر خانوم مربیشان بوده اند!
روزمرگی...
حرفای تکراری.
کارای تکراری
ازهمان اول صبح، هنوز از جایم بلند نشده ام، یک فشار آرام
به دکمه ی روشن شوی کیس می زنم
تا بالا بیاید دست و صورتی می شورم
چشمانم هنوز خسته است
دیشب تا دیر وقت پای همین .... بودم!
آخر دیروز صبح هم برنامه همین بود..
پریروز صبح هم همینطور
پس پریروز هم همین طور
پس پس پریروز هم همین طور
....
معتاد شدم ... نه؟
مشکل از رفیق ناباب است
یا زغال خوب؟
ای دی اس ال !
****
تازگی ها ،
از بعضی کارهای تکراری ام حالم بهم می خورد
از پای کامپیوتر نشتن های بی دلیل
از بیکار چرخیدن در سایت ها
از خواندن سند تو آل هایی تکراری که در هربار آف لاین از 4 نفر همزمان
سند تو آل های یکسان رسیده!
به همه فرستنده های سند تو آل گفته ام ایگنور کنند
مگر آدم چندبار می تواند برای یک جوک بخندد؟
مگر آدم چند بار می تواند با یک نکته ی پندآموز آدم شود؟!
واقعا کسل شدم
از پی ام های ناگهانی که خلوت بی زی یاهو ام را به گند می کشد حالم بهم می خورد
چرا هیچکس نمی فهمد بی زی یعنی چه
بی زی برای من یعنی ساکت!
چرا بعضی ها باید کاری کنند که اینگنورشان کنم؟
از دیدن چراغ آی دی ای که در لیست من همیشه روشن است، شب و صبح و حتی
یک لحظه هم
متاسف می شوم! آخر آدم اینقدر بیکار؟! نمی شود Not at my Desk
****
دیروز برایم پیغامی رسیده بود. از همین هایی که صد نفر برایم سند کرده اند
و من هم برای 153 نفر دیگر سند کردم
و حالا حالا ها روزی صدتا می رسد
تا 153 نفر ادد لیستم همه یکی یکبار سند تو آل خودم را به خودم برگردانند
" ازم پرسید : تو ماله منی؟
گفتم آره.. مال خود خودتم. هرکاری دلت می خواد باهام بکن
گفت: هر کاری؟
گفتم آره...
تنهام گذاشت و رفت! "
قشنگ بود. خیلی هم قشنگ
از اینکه به یک نفر فرصت بدهی
تا هرکاری دلش می خواهد بکند
حتی اینکه برود،
حتی اینکه یکهویی برود
حتی اینکه اتفاقی، حتی اینکه یک شبه برود
این یعنی آزادی در عشق
به قول مازیار
آزادی یکی از شروط عشقست
این یعنی آخر عاشقی
وقتی راضی بشوی عشقت هرکاری که می خواهد بکند
حتی اگر وقتی رفت
فکر کند که تو عاشقش نبودی! چون اگه می بودی نمی گذاشتی برود
التماس
منت کشی
دلیل خواستن
عصبانیت
فحش!
اینها را باید حتما انجام داد؟
می ماند؟ با این چیزها می ماند؟
آنوقت اگر ماند
اصلا ارزش ماندن دارد؟
از اجباری عاشق شدن
از اجباری عاشق کردن
از اجباری عاشق ماندن
از اجباری دوست داشتن
از اجباری دوست کردن
از اجباری دوست ماندن
متنفرم
شدید!
تقدس عشق بالاتر از این هاست
بعضی ها با این جبر
تقدس اش را زیر سوال می برند!
***
برای آدمهایی که جبارانه عشق می ورزند متاسفم
و متاسفم برای کسی که معنای آزادی عشق را نمی داند
و وقتی او را آزاد گذاشتی
که انتخاب کند
بین ماندن و رفتن
با خودش بگوید که حتما عشقی در کار نیست!
می گذارم اینگونه فکر کند!
بگذار بعضی ها من را سنگدل ترین آدم دنیا بدانند
عشق من
دوستان من
زندگی من
مختار مختار مختار!
دوستانم همیشه می گویند: خوش به حال عشق آینده ات! که می تواند هرکاری عشقش است بکند
خوش به حالش که می گذاری و او می تواند هر غلطی می خواهد با دلت بکند
و تو خودت نمی خواهی که هیچ غلطی بکنی!
" من در این کلبه خوشم
تو درآن اوج که هستی خوش باش
من به عشق تو خوشم
تو به عشق هرکه هستی خوش باش"
خوش به حالش که هنوز از مادر زاده نشده...
****
این را بگویم که عشق با همسر متفاوت است ها
همسر یعنی مصداقی برای تعهد کامل!
متاسف ام برای کسانی که همسرشان را به راحتی از دست می دهند
و یکی دیگر را به راحتی بدست می آورند!
البته در ایران مرد ها بیشتر...
برای زن های بی سیاست هم متاسفم
که نمی دانند چگونه باید زندگیشان، خانوادیشان را
مستحکم تر از کوه
نگهدارند
برای کسانی هم که نمی دانند
"قبل از ازدواج باید چشمها را باز کرد
و بعد از آن چشمها را بست"
واقعا ، از صمیم قلب ! متاسفم!
****
بیشتر از این
توضیح
جایز
نیست
***
چند وقتی است که درد هایی را در وجودم حس می کنم
به خاطر فهم اطرافیانم!
وقتی که طلاهای دور گردن مادر یکی از شاگردانم را دیدم...
وقتی که دستبند های کلفت طلایش را دیدم ...
وقتی که اسکیت خمیده و ارزان قیمت پای پسرش را دیدم
وقتی که کج شدن پای پسرش را در اسکیت های کجش دیدم
و وقتی که گفتم: لطفا اسکیت بهتری تهیه کنید
پای پسرتان به مرور کج می شود
و مادرش اصرار داشت که مهم نیست
فقط یک پایش است!!!
چقدر دوست داشتم داد بزنم
مگر دوتا پا بیشتر است؟
طوری حرف می زند که انگار هزار پایی است که اگر یک پایش هم کج شد
هیچ! مهم نیست!
چقدر درد می کشم وقتی که می بینم
بعضی ها هنوز معنی اولویت را نفهمیده اند!
***
چند روزی است معنی عشق را عمیقتر حس می کنم
همیشه عشق برای دختر و پسر نیست!
آنروز
وقتی که اسکیت 700 دلاری مریم را پایش کردم
کاش جای من بودی
اگر بدانی چقدر لذت داشت
وقتی می دیدم پدری اینگونه برای کودک 6 ساله اش سرمایه گذاری می کند
با اینکه می دانست سال دیگر به پایش کوچک می شود!
از اینکه می فهمد پولش را در چه راهی خرج کند لذت می برم،عشق می کنم!
عشق!
عشق به پیشرفت که پدر به فرزندش می ورزید
عشق برای رسیدن مریم به نقطه ای که من تصور می کنم...
از او آموختم که برای برداشت فردا، باید امروز سرمایه گذاری کرد!
***
مچ دستم آنقدر شدید درد می کند
باید فکری برایش بکنم
درد دارد
اما وقتی علت دردش را به یاد می آورم
لبخند می زنم
تا آنجا که می توانستم بند اسکیت های تازه ی مریم را محکم بستم
نباید به پایش شل می ماند
والا با یک زمین خوردن،
مچ پایش...
مچ دست من درد گرفت
ولی مچ پای او در نرفت
لبخند می زنم
و طی می کنم به بی خیالی!
***
و تازگی ها
پیدا کردم!
یک راه جدید را برای امتحان کردن آدم های دور و برم
تا جایی که جان داری برایش مایه بگذاری
بدون منت
آنوقت می فهمی
چه کسی؟ چه زمانی، سیر می شود؟!
آنوقت می فهمی لیاقت هرکس چقدر است
آن وقت می فهمی ناز کردن یعنی چه
آنوقت می فهمی معنی دقیق جمله ی "زیادیش شده " را!
نمی دانم این راه را به کسی توصیه کنم یا نه
تضمین نمی کنم
شاید بتوانم به جرات بگویم
با این راه
تمام دوستانت را از دست ندهی،
مطمئنا
اکثر آنها را از دست خواهی داد
می ارزد به امتحانش ...
لا اقل خوشحال می شوی
از اینکه می توانی متمایز کنی رفیق را
از نارفیق!
****
می خواهم از این روزمرگی در بیایم
والا رو به مرگ خواهم رفت. این را مطمئنم!
تجربه را دوست دارم
حتی اگر تلخ باشد
تلخی تجربه را دوست دارم
مثل خط قرمزی که
امروز جناب سرهنگ روی گزینه های امتحانم کشید!
من فقط یک خطا کرده بودم
اما همان یک خطا
همه چیز را به باد داد
فقط چند سانتی متر زود جنبیدم!
فرمان را زود چرخاندم...
خوب شد فرمان زندگی ام نبود!
اما فقط دو ثانیه!
شاید هم کمتر! باور کن! همان دو ثانیه ای که برای ما پشیزی ارزش ندارد
امروز برای من، برای عمری، با ارزش شد
...
همیشه دیر جنبیدن مشکل آفرین نیست
گاهی عجول بودن هم به امتحان بهترین چیزی که بلدی هم گند می زند!
تجربه ی تلخی بود
ولی به من، برای عمر، آموخت که ...
****
الان می فهمم که اگر بخواهم
از روزمرگی هم می توانم
چیزهای نو بیاموزم
ولی
ولی به کلافه شدنش نمی ارزد!
پ.ن :
این پست را سه روز پیش نوشتم . سه روز بود اینترنت ام قطع شده بود! در خماری اش مانده بودم. از اینکه نتوانستم به قولم عمل کنم شرمنده ام اساسی! به کسی قول پست جدید را داده بودم
پ.ن :
این روزها کمبود آب آدم را کلافه می کند. مخصوصا که همسایه ها بعد از صد بار تذکر دادن نفهمند که پمپ آب برای همیشه روشن نگهداشتن نیست! پمپ آبمان سوخت!
پ.ن:
چقدر عصبانیم! از اینکه حدود دو هفته ای می شود که سرعت حرف زدنم دو برابر شده! دیگه حتی باید برای مادرم هم سه یا چهار بار حرفم را تکرار کنم تا متوجه شود چه می گویم! بعضی وقتها به خاطر تند حرف زدن عذاب می کشم!
پ.ن:
جدیدا خیلی زود دلم برای شاگردهایم تنگ می شود! دوستهای جدید من همه پیش دبستانی اند! بیشتر از رابطه ی شاگردی و معلمی رابطه رفاقتی است! با تمام وجودم برایشان می گذارم. بعضی وقتها می فهمم عشق مادرانه یعنی چه!
این وبلاگ را باز می کنم
به موسیقی متنش گوش می دم.
تو هم گوش بده.
می خواهم نوشته هایم را بفهمی.
دهانم قفل می شود.
چشمانم را می بندم
و فکر می کنم.
موسیقی بدون کلامی که آدم در مقابلش کم می آورد...
به یاد نداشته هایم می افتم
از صندلی بلند می شود
به آئینه ی اتاقم خیره می شوم
اخم می کنم
شیشه ی صورتی ادکلنم *را بر می دارم
چشمانم را می بندم
پیس...
نفس می کشم
چقدر بویش را دوست دارم
یاد داشته هایم می افتم...
موسیقی دوباره تکرار می شود.
دلم تنگ می شود.
چشمانم را باز می کنم
اخم هایم را نیز
تصمیم می گیرم مانتویم را بپوشم
و به بهانه ی بانک رفتن
هوایی هم به سرم بخورد
شاید از این احساس در بیایم
پنجره ی وبلاگ را می بندم
آهنگ نیمه کاره قطع می شود
روسری مشکی ام که با دایره های سبز براق رنگ گرفته
می پوشم.
آخرین نگاهم را به آئینه می کنم
روسری ام را جلو می کشم
لبخند تصنعی می زنم
از ته دلم نبود.
دلم بیش از اینها گرفته است
از لبخند تصنعی بدم می آید
ترجیح می دهم غمگین بمانم تا به زور لبخند بزنم
از گول زدن خودم متنفرم
یادم می افتد که سپهر* هنوز وصل نشده
بانک رفتن فایده ای ندارد!
حتی سپهر هم می خواهد من را کلافه کند!
دلیلی برای بیرون رفتن در این هوای پر گرد و غبار نمی بینم*
مانتویم را در می آورم
دلم برای موسیقی آرامی که گوش می دادم تنگ می شود
وبلاگ را دوباره باز می کنم
چشمانم را می بندم
موسیقی اش بد حالم را گرفته...
یاد نداشته هایی می افتم که همیشه آرزوی داشتنشان را
داشته ام و دارم و خواهم داشت...
دلخور می شوم
از خودم...
چرا که هیچوقت نمی خواهم بپذیرم که
جنبه ی شنیدن موسیقی ی غمگین را ندارم.
.
.
.
Chi Chi*
*عابر بانکم، سپهر کارت
* این روزها اینجا آلودگی بیداد می کند
این روزها چقدر درگیری داشتم! در حالیکه فکر می کردم قراره که برنامه هام خالی بشه و بفهمم دارم چی کار می کنم. درست اولین روزی که تصمیم گرفتم که با جدیت کتابا رو بخونم، خاله ام زنگ زد و گفت که خاله بزرگم (حدود 65 سالشونه) تو حموم افتاده و کتفش در رفته! و الان بیمارستان و من باید برم پیشش. از خدا خواسته کتاب روانشناسیمو بستم و با فراموش کردن قول هایی که به خودم داده بودم روانه ی بیمارستان شدم. به هر حال شرایطی بود که نمی شد "نه" به خاله ام بگم و درس رو ترجیح بدم. خلاصه رفتم پیش خاله ام و بقیه رفتن دنبال کارای بیمه و اینا.
خاله ام هر از گاهی چشماشو وا می کرد و واسه من از افتادنش تعریف می کرد. یکم هم از همسایشون گفت که می خواسته خاله ام رو برسونه بیمارستان ولی خاله ام نذاشته! گفتم خوب بابا آدما واسه همین دنیا اومدن که به همسایه و اطرافیانشون کمک کنن دیگه این تعارف کردن نمی خواست! خوب می گفتی به جای معطل شدن اون می رسوندت! گفت نه بابا اونم که بیکاره. پول بنزین ماشینشو نداره. گفتم پس از کجا می آرن می خورن؟! گفت زنش منشی دکتره. خودشم بیکار. زنش قند داره! واسه همینم نمی تونه ام بچه دار بشه. گفتم دیگه تو این شرایط مالی بچه واسه چشه؟! گفت: مگه خانواده ی شوهرش دست وردارن!؟ همش بهش تیکه می ندازن و می گن اجاقش کوره!
یه لحظه خیلی عصبانی شدم. خواستم بگم پسرشون بیکاره، طلبکارم هستن؟ گفتم مگه آدم واسه حرف مردم زندگی می کنه؟ بگن که بگن! اصلا اجاقش کور باشه! از این بهتره که بچه بیاره و نتونه درست حسابی بزرگش کنه! مگه بچه دار شدن یه کلمه حرفه؟ عروسک که نیست بگیری بغلت و باهاش بازی کنی. فردا روز اون بچه کلی نیاز های مختلف داره که تو این دوره و زمون تا پول نباشه نمی شه اونا رفع کرد. تو کوچه که نمی خواد تربیت بشه. بچه باید غذای خوب داشته باشه. مهد کودک بره. مدرسه بره. اگه نتونه نیازاشو برآورده کنن فردا صد تا مشکل واسش پیش میاد! حس حقارت، از یه طرف، کمبود امکاناتی که تو این راه به خاطر نداشتن پول واسش پیدا می شه هم از یه طرف. آره درسته خیلی ها تونستن تو این شرایط و با این وجود خودشون رو به بالاترین جاها برسونن ولی کم هم نیستن کسایی که با تربیت غلط و ناتوانی در وفق خودشون با شرایط سخت، قشر بزهکار جامعه رو تشکیل دادن!